امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

كنسرت موسيقي

دوباره يه كنسرت موسيقي كه من خيلي ازت راضي بودم و كلي پيشرفت داشتي اما هنوز اون شيطنت هاي خودت رو داري و يه وقتايي كارات رو انجام نميدادي اما در كل من كه خيلي راضي بودم و خوشحال از اينكه اينقدر پيشرفت كردي اينجا هم اجراي شعر زرافه پير بود كه اميرحسين طبل ميزنه و اينم يه عكس دسته جمعي از بچه هاي كلاس كه البته چندنفر نبودن ...
30 دی 1391

سرزمين عجايب

تقريبا دو هفته پيش بابايي عصر بهمون زنگ زد كه براي ساعت 8 شب بليط گرفته و داره مياد تهران و ما بايد تا ساعت 11 خودمون رو ميرسونديم كه بريم دنبالش خلاصه از بس يه مدت هوا سرد بود البته الان هم هست منظورم اينه كه خيلي كم ميبردمتت بيرون تصميم گرفتم كه ببرمت سرزمين عجايب براي خودت يكم بازي كني و بعدش بريم دنبال بابايي و كلي بهت خوش گذشت خوبيش اين بود كه چون ما ديررفتيم ساعت 9 بود خيلي خلوت بود راحت بازيهاتو كردي و بعدش هم رفتيم دنبال بابا ...
30 دی 1391

خبرهاي زياد

سلام پسر قند عسلم خوبي عشقم ،من اين روزها خيلي خيلي كم پيدا شدم و وقتام يه جورايي كم شده ،هم اينكه مهمون داشتم و سرگرم بودم از يه طرف دنبال كارهاي بيمارستان بودم به دليل اينكه پرونده نداشتم دوندگي داشت يه عالمه پست هاي عقب مونده هست اما از بس وقتي نتم باز هست سايتهاي بيهوده باز ميكني كامپيوترم به شدت ويروسي شده و عكسهاي دوربينم رو نشون نميده،الان هم ترس ورم داشته نكنه رم دوربينم ويروسي شده باشه يه خبر جديد اينكه مامان جون اينا دارن ميان تهران زندگي كنن و حسابي دور و برمون شلوغه خونه ايي هم كه گرفتن دقيقا كوچه پشتمونه،همه چي عاليه شكر خدا ديروز وسايلم رو حاضر ميكردم و ساك بيمارستان رو ميبستم و تو هم دلت خوش بود كه قراره داداش آلوچه به دنيا بي...
30 دی 1391

سونوي آخر بارداري

سلام قند عسلممممممممم خيلي خيلي خيلي اين روزها گرفتار بودم و اصلا فرصت آپ كردن رو نداشتم فقط در حد اين بود كه بيام نت يه سربزنم و فورا برم آخرين سونو هم دادم و يه پسر بچه قند عسلي كوشول موشولو البته در مقايسه با داداش اميرحسين ميگم آخرين سونوي اون كه رفتم 3750 گرم وزنش بود وقتي دنيا اومد ماشالا 4 كيلوش بود اما شما كوشولويي 2300 گرم وزنت بود البته نا گفته هم نماند من اصلا استراحتي هم نداشتم و همش بايد به داداشي ميرسيدم ببرمش مهد بعدش كلاس موسيقي بعدش كاراي خونه الان هم نزديكه يك ماهه مهمون دارم مامان جونته ويه سوپـــــــــــــــرايز اين كه قراره بيان تهران زندگي كنن و بابا بزرگت هم به جمع اونا ميپيونده و هركسي زندگي خودش ميكنه خونشون رو رهن د...
28 دی 1391

چكاپ 32 هفته و شش روز

ديروز نوبت دكتر داشتم براي چكاپ خوب بار اولي كه با اين دكتره صحبت كردم خيلي بهم قوت قلب داد اصلا نترسيدم ديروز كه باهاش صحبت كردم كلا جا زده بود نميدونم چرا اما خوب يه جورايي اضطراب خودش رو منتقل ميكرد و هي ميگفت همزمان با عمل سزارينت بايد يه جراح عمومي هم باشه خداي نكرده اتفاقي بيفته در مهارت من نيست و از اين حرفها در صورتي كه دكتر قبلي خودم بهم گفته بود خودش به راحتي عمل رو انجام ميده من فقط به اين دليل رفتم پيش ايشون كه بيمارستانهاي ديگه هم بودن خلاصه ديشب زنگ زدم به دكتر قبليم و باهاشون صحبت كردم واگر خدا بخواد قرار براين شد خودشون عملم كنن بيمارستان پيامبران به جاي عرفان مهم دكترمه بيمارستان مهم نيست البته پيامبران هم نيمه خصوصيه و تقري...
3 دی 1391

خريد كادو تولد،جشن يلدا

سلام گل پسرم ديروز كه اومدم مهد دنبالت توي روزنگارت يه برگ گذاشته بودن كه براي امروز قراره تو مهدتون جشن يلدا برگزار بشه و هر كسي بايد يه چيزي مي آورد به ما هم گفته بودن آجيل و ميوهبا اين آجيل كيلو40 تومني ميوه ديگه من نميدونم چي بود خواسته بودن اما خوب منم 450گرم آجيل شب يلدا خريدم و 5تا دونه انار هم گذاشتم تو كيفت كه خودشون زحمت دون كردنش رو بكشن.ديروز كه رفتيم تواضع آجيل بخريم وقتي خاستيم برگرديم خونه گير سه پيچ داده بودي ببرمت پارك برف بازي كني برفها هم الان يخ شدن و باد هم كه مياد ميخوره به برف يه سوز عجيبي ميده ها اما كو گوش شنوا اونم از نوع پسر، توكوچمون با همين برفهايي كه بود يكم بازي كردي و هرچي بهت ميگفتم اميرحسين جان كثيفه پسرم گو...
29 آذر 1391

آشفتگي

سلام عزيزم هنوز براي من روز شمار اومدنت نرسيده اما خوب اين هفته هاي آخري كلا دير ميگذره كلا انتظار همينجوره هر چي بيشترانتظار بكشي ديرتر بهش ميرسي يه چند مدتيه خيلي شايعات در مورد 21 دسامبر هست از اولش كه شنيدم باور نكردم آخه شايد از لحاظ علمي توي كهكشان يه سري اتفاقاتي بيفته اما خوب كي ميدونه دنيا كي به پايان ميرسه تا اونجايي كه به ما گفتن و ما هم خونديم و...... اينجور نبوده كه يه نفر بياد پيش بيني كنه وهمه چي متلاشي بشه بگذريم كه ديشب خيلي ذهنم درگير شد يه جورايي ترس برم داشت اول به خاطر اينكه بابايي پيشمون نيست و وقتي يه مرد تو خونه نباشه برق هم بره ترسناكه چه برسه به اينكه زمين تاريك بشه وما هم تنها. از لحاظ علمي ميگم زمين تاريك بشه نه ا...
29 آذر 1391